سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
مشکات - آخرین پلاک
[ و از نوف بکالى روایت است که شبى امیر المؤمنین ( ع ) را دیدم از بستر خود برون آمده نگاهى به ستارگان انداخت و فرمود : نوف خفته‏اى یا دیده‏ات باز است ؟ گفتم دیده‏ام باز است . فرمود : ] نوف خوشا آنان که دل از این جهان گسستند و بدان جهان بستند . آنان مردمى‏اند که زمین را گستردنى خود گرفته‏اند و خاک آن را بستر . و آب آن را طیب . قرآن را به جانشان بسته دارند و دعا را ورد زبان . چون مسیح دنیا را از خود دور ساخته‏اند و نگاهى بدان نینداخته . نوف داود ( ع ) در چنین ساعت از شب برون شد و گفت این ساعتى است که بنده‏اى در آن دعا نکند جز که از او پذیرفته شود ، مگر آن که باج ستاند ، یا گزارش کار مردمان را به حاکم رساند ، یا خدمتگزار داروغه باشد ، یا عرطبه طنبور نوازد ، یا دارنده کوبه باشد و آن طبل است . [ و گفته‏اند عرطبه ، طبل است و کوبه ، طنبور . ] [نهج البلاغه]
 

 

 
   

مشکات :: 25/12/86::  3:22 عصر

به نام او که زیباست و زیبایی را دوست دارد.
صدای نفس نفس زدن بهار به گوش های سنگینم اصابت می کند.
آهسته در گوشم نجوا میکند :آیا توشه ای بر گرفته ای؟
از جا می پرم. صبح نزدیک است. همچنان زمین خاموش است.


آهسته در گوشم نجوا می کند :آیا توشه ای بر گرفته ای؟
طلوع نزدیک است .دلم را جلا می دهد، جلایی به روشنی آب،  زلال زلال!  نزدیک است تیره وتار شود!
آهسته در گو شم نجوا می کند: آیا.....   ؟                 
آرام آرام، از زیر درختان خش خش کنان بیرون می آید.
خاک ها را کنار زده و زمین را گویی شخم می زند.
راه دراز است و پر از سنگلاخ.
یک فانوس نیاز است .  ای مشکات شب های تنهایی من!
ناجوان مردانه طی طریق می کند.
پا فراتر از گلیم نهادن ،رسم جوان مردی نیست .مرتب تکرار می کند.
لرزان لرزان از دو دیده جاری می شود.
احساس خستگی راه.


کوله بارش را زمین می گذارد. بازش می کنم. خالیست .کوله باری از حسرت!؟!
حسرت از دست دادن وقت، ندیدن ها ،ونشنیدن ها .چرا ندیدم ،آنچه دیدنی بود و چرا نشنیدم آنچه شنیدنی بود .زمزمه می کند : (  و العصر.....)
بهارنزدیک است.( الیس الصبح بقریب). بهار ما جوانه زدن یک اراده در قلب ماست .تقویم بی گناه است.
بهار، غریب آشنا را برایم معنا می کند. او هنوز هم تنهاست .  آری تنها؟!؟
تا کی غنچه دلم وشکوفه افکارم خیال باز شدن ندارد؟
تا کی می خواهم سبزی چمن ها را در کنار سفیدی شکوفه ها وسرخی گل ها ببینم و بی تفاوت رد شوم ؟تا کی می خواهم نبودنش را قرارگاه خود سازم چرا فرار نکنم ؟(الم یان للذین ان تخشع قلوبهم)
تا کی...؟
آیا زمان آن نرسیده که آخرین کلمه را در پلاک زمان کامل کنم ؟
پس ،آهسته بیا ای رهرو!
                               آلبوم قلبت را با مشکات روشن کن.
                                                                            و
                                                                          بهار دلت را با انتظار معنا کن.
 

                                   آغازی دوباره در حیاتی دوباره.



 RSS 

خانه

ارتباط

بازدید امروز:3  بازدید دیروز:0

پیوندهای روزانه
شرمندم کردی خانوم [114]
[آرشیو(1)]

تعداد کل بازدیدها

3191

آشنایی بیشتر

درباره صاحب وبلاگ

درباره من
مشکات - آخرین پلاک
مدیر وبلاگ : رهرو[14]
نویسندگان وبلاگ :
مشکات[1]

امروز مهم تر از شهادت یک منتظر واقعی بودن است چرا که آقایمان در غربت به سر می برد پس به امید آمدنش می نویسم
لوگوی من
مشکات - آخرین پلاک
لوگوی دوستان



لینک دوستان
بانو بلاگ
اشراق
آرشیو
جستجوی وبلاگ
 :جستجو
اشتراک